|
اتاق خوابها صورتی شد... . . . تازه می خوام خونه ام ...نه خونه امون رو آماده کنم... . . . ... + نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387 19:1 توسط نقطه خانوم |
مگه نگفته بودم که می رم مکه؟
. . . گفته بودم... . . . ... + نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387 12:43 توسط نقطه خانوم |
...یه کم صدای فلوت...دو تا سنتور...یه کم تار...یه کم تار...یه کم سه تار...جای بهاره خالی...سلام ای غروب غریبانه دل...سلام ای طلوع سحر گاه رفتن...سلام ای غم لحظه های جدایی...خداحافظ ای شعر شبهای روشن...دارم میرم خواهر کوچک و بسیار دوست داشتنی شوهرم را بیاورم...بسیار بسیار دوست داشتنی...بسیار بوسیدنی...همه اش فکر کنم...چهار سال از من کوچیکتر است...اما می خواهم برایش یه موجود دوست داشتنی باشم...آجی گفتنش...هنوز توی گوشم هست...آجی...دیگه بابا نداریم... ...می خواهم بروم تا سفر...می خواهم بروم...فقط رد شوم از شالیزار...وقتش نیست...هی توی راه من...توی راه هر دوتاییمان...می خواهم فقط عطر شالیزار را با شیطنت بو بکشم...می خواهم بروم... مادرش را ببینم...کادویش را بدهم...امسال باید برایش عروس خوبی باشم...آخر او برایم مادر خوبی بوده....مادری که خیلی خیلی بزرگتر از این حرفهاست...نترس...تو را می سپارم به دلهای خسته ... تو را می سپارم به مینای مهتاب...تو را می سپارم به دامان دریا... ...می گفت بارانی است...برایم نگران بود...انگار از خیس شدن من بدش می آید...اما من باید تمام کلوچه سوغاتی ها را خودم بخورم و باران بیاورم برای کسی که با باران عشق بازی می کند... برای کسی که این روزها هیچ جا نمی بینمش...برای کسی که هنوز عزیز و محترم است...به قول خودم...ولش کن!!! ...خداحافظ ای برگ و بار دل من...خداحافظ ای سایه سار همیشه...اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم...نه...این نیست...می خواهم سبز بروم سبز تر برگردم...با یک عالم از شکوفه های صورتی...دلم چشمه می خواهد...دلم آب بازی توی رودخانه می خواهد...هی...دلم یک عالمه دویدن می خواهد...باید با خواهرش یک عالمه شیطنت کنم...این سفر که رفتم...دیگر نامزد نمی روم...اینبار می روم با تمام مجردیم خداحافظی کنم...با تمام راه رفتن های دختر عمه ای توی جاده...با تمام رقصیدن های توی جاده...با تمام تخمه شکستن های توی جاده...با تمام ... ... یک کم تامل نوشت:می روم تنه درخت جمع کنم...چسب بزنم روی سنگ!!! + نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387 15:16 توسط نقطه خانوم |
...بذار شعر شروع شه...............................از دست تو نیست...دل من از گریه پره...زندگی مثه همیشه است...مگه نگفته بودم که می خوام یه کتاب بزنم به این اسم که دوران نامزدی تلخ یا شیرین؟...مگه نگفته بودم بهت هیچ چی رو باور نکن... ...ببین...تو تموم دنیامی...تو تموم حرفامی...تو همه ی لحظه ی گرم عاشق بودنی... منکرش نشدم که...دروغگو نباش...راستش اینجاست...که هیچی توی این دنیا مثه لمس کردن لحظه هایی که شبا تو بغلشم نیست...هیچ چی...اینو هیچ کس نمی فهمه...اینو کسی که داره این آغوش رو ولی عاشقش نیست نمی فهمه... ...تو که لحظه لحظه حالم رو می دونی...عزیزمه...همین اخمو عزیزمه...همین مرد تازه بی اشتیاق شده عزیزمه...همین مرد لحظه های دور عزیزمه...ببین...عزیزمه که به خیلی ها ترجیحش دادم...همین عزیزمه که به خاطرش دارم تمام دار و ندارم رو کارتن می زنم می رم...همین عزیزمه که اگه ده روز نبینمش غصه تموم وجودم رو پر می کنه...همین عزیزمه که اگه ده روز نبینتم...حتی اگه تو قهر باشیم...پا میشه...می کوبه...با یه پیرهن...میاد... ...نیمه پر می دونی کجاست؟...وقتی که باید تو صحن شاه عبدالعظیم بریم همایش مکه امون و به من با عشق نگاه می کنه و میگه صورتت چرا انقد نورانی شده نسی...کدوم کرمت رو زدی؟...و یه لبخند!!! ...عشق اینه که لباس عروس رو بوسیدم و گذاشتم کنار...واسه مردی که می خواد بهترین سفر زندگی اش رو با من بره...نیمه پر اینجاست...نداری...؟باید داشته باشی...همین دور و براست...باید بگردی پی اش...می دونی...همه چی همینه...حکمت خدا ...قد و قامتش بلنده...فقط یه کمش زیر خاک مونده... ... یک کم تامل نوشت:دروغ نیست که وقتی میره یوسفم...چشمهام کور میشن...!!! + نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387 18:28 توسط نقطه خانوم |
...دیری دین دیدی...من وانتظارو کابوس تنهایی ...من و حس اینکه هر لحظه اینجایی...مثه فشردن سرت میون دو تا دست توی مترو می مونه...وقتی که داری بند کفشهات رو نگاه می کنی...وقتی بند کفشهات قهوه ایه...ببین...بی ربطه اما...مثه درد وقتی که داری ابروهات رو برمی داری...مثه وقتی که می خوای گریه کنی و نیمشه...مثه استخاره واسه کاری که اصلا شروعش نکردی... ...تو که لحظه لحظه حالم رو می دونی...اگه این بهارم برنگردی خونه...دیگه چیزی از من یادت نمی مونه...مثه این که وسط رو تختی صورتی باز باید گل صورتی منجوق دوزی کنی...مثه وقتی که باید سرمه دوزی طلایی بکنی در حالی که لحظه های طلایی نداری...مثه وقتی ایه که هی داری سوزن می زنی هی سوزن می زنی و هی می پرسی واسه کی واسه چی و اسه کی واسه چی واسه اون واسه من واسه اون؟واسه من؟واسه ...خر احمق نفهم...چی می تونم جز اینها بهت بگم... آهای بسته به موهای تو سنجاق شقایق...دلم ناله عاشق...نه ..همه اش مسخره است...وقتی تویه یه کتابخونه ای با گنجایش هزار نفری...تو سالن خانوما...که انقریب پانصد نفر مزدوج اند هر چهارصد و نودو نه نفر قبل ازدواج شوهراشون رو دوست داشتن و بعد ازدواج به ...ـة خوردن افتادن...اون یه نفر باقیمونده می دونی کیه؟...آهای بنفشه تلخ...نکن غنچه نشکفته قلبم رو تو پرپر...می دونی کیه؟...منم...که عجیب باهاشون همدردی می کنم...ببین این درست مثه برداشتن ابرو می مونه ...یا بندهای قهوه ای کفشت... ...سر از کار چشمات کسی در نیاورد...که هر کی تورو خواست یه روزی بد آورد...مثه هیچ وقت...مثه وقتی که دیگه دوست نداری توی آشپزخونه ات دستگیره سبز داشته باشی تا از توی فر یه لازانیای خوشمزه دربیاری ...اونم برای مردی که وقتی...ازش می پرسی غذای مورد علاقه ات چیه...میگه املت... ...این ازم برنمیاد که آب بشم برای تو...تو کتم نمی ره که دوباره خام تو بشم...می دونی...فرق حالای من با دو سال پیشم چیه؟...جز اینکه صبح روز زن امسال شوهرم زنگ بزنه که...نگرانتم عزیزم...دیشب خواب دیدم مردی...و من جز تهوع چیز دیگه ای بهم دست نده... ...دل من حالش خوشه...اصلا بلد نیست بگیره...فکر می کنم از سنگ شدم...فکر کنم باز دوباره یه چیزایی یادم میاد...من قبلا یه داداش داشتم...داداشم امروز کنکور داره...فکر کنم قبلا اینجا دوست داشتم...یه عالمه...کی می خوای دست از سر آبروی من برداری؟...کی می خوای بزرگ بشی سنگین بشینی سر جات...می دونی...همینه... ...ببین...دخترا توی دوران بسیار نادوست داشتنی نامزدی یه مرحله ای دارن مثه بحران دوران بلوغ...می دونی چیه؟...شوهرشون رو می ذارن کنار...با تمام کسایی که خاستگارشون بودن تو ذهن عروسی می کنن و فکر می کنن...آیا خوشبخت تر از حالایشان می شدند؟ ... یک کم تامل نوشت:حقیقت داره تو دوری ولی خب ...خیالم با تو درگیره کجایی؟ + نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387 11:55 توسط نقطه خانوم |
هاجر خانومی سلام... مرسی از دعوتت... ...اگه آخرین روزی باشه که میگی...خنده ام میگیره...مطمئنم اولش جلوی آینه وایمیستم و خودم و لبخندم رو نگاه می کنم...یه نفس عمیق و بی ربط می کشم...لباسم رو می پوشم...آرایش می کنم... موهام رو سشوار می کنم...به مامان میگم دیر برمیگردم...به مامان می گم منتظرم نمونه نه شام نه نهار ...به مامان میگم می خوای یه پیش بینی کنم؟...مامان بی حوصله است مثه همیشه...بهش میگم اما فردا صبح با بابا میای (شال)...می خنده میگه عمرا...من بهش می گم حتما... ...می دونی...از قصد گوشیم رو تو خونه گذاشتم بمونه...یه کارت تلفن می خرم...به محمد می گم دیگه نمی خوام باهاش زندگی کنم...شاید باورش نشه ...اما بهش می قبولونم...تا تمام روز به این فکر کنه که چه کار باید بکنه...تمام روز بخواد با من حرف بزنه...تمام روز بگرده ...تمام روز مشغول من باشه... ...زنگ می زنم به نازی...میگم نازی کامپیوترم مال تو...اگه خندید منم بهش می خندم...بعدم به نوشین...میگم دزیره ام مال تو...گرچه خودت برام خریدیش...اما مال تو...می دونم که گوشی رو بذارم گریه ام میگیره...آخه دلم تنگ میشه...هم واسه نوشین هم واسه دزیره...هم واسه کامپیوترم هم واسه نازنین...با یاسمن بذار مثه همیشه تو قهر باشم...به بابا نمی خوام زنگ بزنم...می دونم که تاب نمی آرم...بذار آروم باشه...همین یه ذره وقت... ...می دونی الان کجام؟تو آزادی ام...دربست...تا روستای مادری...توی راه باید یه دور تسبیح صلوات بفرستم...آخه یه کم دل نگرونم... توی راه باید به محمد فکر کنم...توی راه باید دوسش داشته باشم...توی راه باید برای خودم فاتحه بفرستم...توی رودبار باید یه لواشک بخرم...توی جاده فومن باید تمام شالیزارها رو که الان میره به سمت محصول بو بکشم...باید وایستم...یه برگه چای بکنم... ...وقتی می رسم دم دمای غروبه...می رم مزار...سر قبر دایی احمد وایمسیتم...به عکسش نگاه می کنم...مثه همیشه می ترسم ازش...انقدر که من گناهکارم و اون پاک...باید کنار قبر بابای محمد یه قبر بکنم برا خودم...خدا خدا می کنم کسی نبینتم...با بابا حرف می زنم...با بابا خنده می کنم... با بابا گریه می کنم... ...شب می رم خونه عمه ام...همون که باهامون قهره...اخم می کنه اگه منو ببینه...اما من دلم می خواد هاجرو ببینم...خدا کنه خونه باشه...خدا کنه که دانشگاه نباشه...اگه باشه...بهش می گم رختخواب رو ببریم رو پشت بوم...به چراغ های روشن خونه های روستا نگاه کنیم...از من بپرسه چته من بگم فردا صبح می فهمی... ...می دونی کار زیادی ندارم که انجام بدم...صبح صورت برنزه هاجر رو می بوسم...می رم تو قبری که واسه خودم کندم می خوابم... ...می شمارم...۱ گوسفند...۲ گوسفند... ۳ گوسفند... مطمئن باش به ۱۴ گوسفند نرسیده چشام رو هم رفته... ... یک کم تامل نوشت: فقط صدای گریه اش آزارم می ده...کمرش نباید به این زودی می شکست... + نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387 0:29 توسط نقطه خانوم |
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 22:46 توسط نقطه خانوم |
توی تمام راه دلم می خواست سرم را از پنجره بکنم بیرون...باد شالم را ببرد...موهایم محکم توی هوا کشیده شوند...من جیغ بزنم...که دلم برایت تنگ شده... گیسوم رفتن...شنا کردن توی دریا بعد چهار سال...آب بازی خنده دار...صدف لمس کردن...شن بازی کردن...بستنی شکلاتی خوردن...اسب خوشگل و براق قهوه ای دیدن...بالای دره ایستادن ...گردنه الماس رفتن...کباب خوردن...لواشک خریدن...زیتون پرورده خوردن...قلعه رودخان رفتن...از طبیعت مست شدن...بی خود شدن...حیران شدن...نفس حبس شده...خندیدن حتی...هیچ کدام برایم انقدر با ارزش نبود که ...اگر کنار تو می ماندم...دعوا می کردیم...به جای همه ای گردش ها... و تو آخرش صدایم می کردی...همه اینها را...فقط به یک بار صدا کردنم ... می بخشم...که نبودی اما... هیچ دلم نمی خواست از تپه های پر شقایق روستای مادریم دل بکنم...می دانم ... ...آخرش همه شما...مرا توی چهارچوب بزرگ فلترون های خانوادگی می بینید که...من...دل کنده ام... از همه چیز ...درس را بوسیده ام گذاشته ام کنار...دست شوهر م را گرفته ام...و رفته ام...توی شالیزار بچه ام را با چادر بسته ام به کمرم... و دارم شالی کاری می کنم...بعد از ظهر ها هم چای کاری... کدام یک از شما می فهمد که عطر برنج را با شیطنت توی مشام مخفی کردن یعنی چه...همه ی این دود و تکنولوژی مال شما...من فقط یک قطعه زمین می خواهم...و یک تخت چوبی... یک کم تامل نوشت:خودم آبادش می کنم!!! + نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387 13:15 توسط نقطه خانوم |
یادت هست من حذفش کرده بودم... تو اما دوباره بازش کرده بودی اما با یک اسم دیگر...؟ وقتی پرسیدم گفتی ...نمی خواهی خاطره های خوبت را ازیاد ببری؟ . . . راست بگو... چند وقت است به این خاطره های خوب سر نزدی...؟ . . . یک لطفی کن...اینبار که بستمش...دیگر هیچ وقت بازش نکن... خب؟ + نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387 14:11 توسط نقطه خانوم |
...من منتظر موندم...
برای یه صدا یه کلام یه نشونه ـ صدای ورق خوردن کتاب ـ یه چیزی... ... قسمتی از دیالوگ های رمی در: "موش سرآشپز راتاتویل " + نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 22:49 توسط نقطه خانوم |
|
| |||||